به آتش بكش مَرا ...!
از اين همه ممنوعه ....
رهايم كن ...!
و هر لحظه نقشِ رويَت را ....
در خيالم نقاشي كن ....!!!
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
در قلبى و
از دست ولى فاصله دارى…
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
فرق چندانی ندارد
که کجا ایستاده باشی؛
وقتی که غربت
تا درون خانهات پیش آمده باشد؛
خیابان
از نوک پاهایت آغاز میشود
دیگر از فکر کردن میترسم
کسی رویاهایم را دید میزند
و من
حال زنی را دارم
که دست سربازی بیگانه
روسریاش را از سرش برداشته
از : نسرینا رضایی
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
من روز خویش را با آفتاب عشق تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم.
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال:-که دستم به دست توست-
من جای راه رفتن پرواز می کنم.
آن لحظه ها که مات در انزوای خویش
یا در میان جمع خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم
گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هر چه هست
فراموش می کنم........
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش